توي داستان قبلي بهتون قول دادم كه يادم بندازين اگه راستين راجع به يكسري موارد و روشها تحقيق كرد گزارش اونو بهتون بگم . اما درست وقتي كه راستين همه چيز و تموم شده ميدونست و پروپوزالشو نوشته بود و رفت پيش استاد راهنماش بطور كلي ورق برگشت و استاد راهنماش همه چيرو زير سئوال برد . مثل هميشه سوال اصلي اين بود كه راستين سوال اصلي و مسئله اصلي تحقيقش چيه ؟ اينكه بگه ميخوام مدل براي طراحي برنامه درسي ميا ن رشتهاي بدم كافي نيست حتي اگر همچنين چيزي رو هم مدنظر داشته باشه براي تعيين سوالهاي واسطهاي تحقيقش بايد تعيين كنه كه در دورن اون مدل به چه ابهاماتي ميخواد پاسخ بده . تازه داره معني و مفهوم مسئله تحقيق روشن ميشه كه مسئله تحقق فقط يك خط نوشتن اينكه اين مشكل وجود داره و بايد رفع بشه نيست. بلكه مسئله تحقيق بايستي شكافته بشه، دلايل بوجود آمدنش تحليل بهشه، ابعاد مختلفش روشن بشه، و .... تازه در اين صورته كه ميتونه سوالهاي تحقيقشو طراحي كنه . بنابراين راستين تصميمگرفت كه تحقيقي راجع به وضعيت موجود طراحي رشتههاي تحصيلي ميان رشتهاي در كشورش انجام بده . براي اين كار بايستي چند تا از رشته هايي كه طراحي و تصويب شده رو انتخاب كنند و مورد بررسي قرار بده ، ابعاد بررسي راستين ميتونه شامل موارد زير باشد 1- چه نيازي باعث شده كه اين دورهها طراحي بشه 2- منشاء اصلي طراحي اين دورهها چه بوده است 3- فرايند طراحي دورهها چگونه بوده است 4- چرا اين دورهها به عنوان دورههاي ميان رشتهاي معروف شدهاند 5- مفهوم ميان رشتهاي درنزد طراحان آنها چگونه جلوه گر شده 6- الگو ها و روشهاي مورد نظر طراحان دورهها چه بوده است و از كجا الگوبرداري صورت گرفته است7- آيا اين رشتهها از تلفيق چند رشته بوجود آمده ؟ يا از تلفيق چند موضوع يا درس 8- مسائل و مشكلات ما در راستاي ميان رشتهاي گرايي چيست و با چه ابهامات و چالشهايي مواجه هستيم 9- رد پاي ميان رشتهاي كردن رشتههاي دانشگاهي به كدام كشور باز ميگردد 10- آن كشور مورد نظر چه كرده است كه مشكلات امروز ما را ندارد 11- نكته آخر ولي نه كم اهميت اينكه برنامهريزي درسي يا طراحي رشتههاي تحصيلي توسط چه كسي بايد انجام شود؟ متخصص موضوعي؟ آيا متخصص موضوعي ميان رشتهاي وجود دارد؟ كار تيمي؟ براي اين كار راستين بايد فرم مصاحبهاي طراحي كنه و به سوي طراحان دورهها بره و.... شايد هم لازم باشه مواردي راجع به نقد سياستگذاري در وزارت متبوعشون اضافه كنه.
از جمله روشهايي كه توصيه شده بود راستين در كارش استفاده كنه استفاده از روش فنومنولوژي براي بررسي زمينه هاي فرهنگي _ اجتماعي تاثير گذار در تدوين برنامه هاي درسي ميان رشته اي بود . جالب كه بدونيد برخي معتقدند كه روش پديدار شناختي اصولا يك روش تحقيق نيست بلكه يك محيط بررسي است . كه در آن از روش هاي مشاهده مشاركتي استفاده مي شه . راستين به اين فكر بود كه بره و روش فنومنولوژي و روش هاي مشاهده رو مطالعه كنه كه اگه چنين شد داستانشو براتون تعريف ميكنم . فقط همين قدر بگم كه تو اين روش بايد ابتدا يك موضوع رو به عنوان كانون بررسي قرار بده و بعد هرچه مورد و پديده مرتبط با اون و در حاشيه اون قرار داره از پر ارتباط ترين مطالب تا كم ارتباط ترين مطالب ، از ارتباط مستقيم تا ارتباط غير مستقيم و ... رو مشخص كنه و در نهايت از دل بي نظمي كه از ايجاد روابط بين متغيير ها بيرون مي تراوه يك نظمي پديدار ميشه و متغير هاي اصلي مشخص ميشه در حقيقت بايد راستين مشخص كنه كه خودش كجاي موضوع قرار داره ، نسبتش با موضوع چيه ، به چه چيزهايي امكان دسترسي داره يا ميتونه ببينه و به چه چيز هايي امكان دسترسي نداره و امكان ديدنش نيست و ... در خصوص كشور هاي مورد مطالعه و بررسي هم راستين بايد دليل انتخاب كشور يا كشورهاي مورد نظرشو بنويسه . شايد بنويسه يكي از كشورهاي استراليا ، حوزه اسكينديناوي يا قاره اقيانوسيه و يا .... ؟؟ نميدونم بايد از خودش بپرسم
يا بايد منتظر موند تاببينيم كه استاد راهنماش چي توصيه ميكنه . پس 3 چيز يا شايدم بيشتر رو يادم بندازيد براتون تعريف كنم 1- توضيحي در خصوص روش فنومنولوژي و تفاوت اون با اتنوگرافي 2- روش مشاهده و انواع اون 3- نحوه جمع آوري داده ها در روش ژرفا نگر 4- و شايدم اگه وقت شد و يادم موند كاربرد و روش تهيه نقشه شناختي كه اينروزا خيلي ذهن راستينو به خودش مشغول كرده. تابعد.
راستين وقتي داشت براي تدوين پروپوزال يا پيشنهاده كارش تلاش ميكرد فهميد كه كار به اين سادگي ها نيست . در واقع وقتي با اهل فن صحبت ميكرد ديد كه از عنوان پروپوزالش گرفته تا اهداف و سوالاتي كه توي ذهنش بود جاي بحث زيادي داره . مثلا آيا بكار بردن واژه "مدل " مناسب كارش هست يا خير و تفاوت مدل با الگو چيه ؟ آيا الگو ترجمه كلمه pattern است و مدل ترجمه كلمه model است ؟ و كدام مناسب تره براي عنوان پروپوزال. واقعيتش اينه كه تا جايي كه راستين فهميده بود اين 2 تفاوت دارند : الگو به عنوان يك چشم انداز و يك جهت دهنده مطرح است و قابل بومي سازي است . مثلا وقتي ما الگوي ارزيابي دروني را مي گيريم ميتونيم اونو تو واحد هاي آموزشي خودمون پياده سازي كنيم و متناسب با زمينه هاي فرهنگي و اجتماعي و.... بومي كنيم . ولي مدل اينطوري نيست در واقع مدل به عنوان نتيجه و فعاليت هاي الگو پردازي مطرح مي شود و زمينه هاي فزهنگي_ اجتماعي ، سياسي و... خود را به همراه دارد و يك پديده آماده و از قبل مهيا شده است . يعني اگه قراره باشه بك مدل رو پياده سازي كنيم بايد با استفاده از همان زمينه ها يا context ي كه مدل در اون طراحي شده اونو بياريم . بنابراين راستين مطمئن شد كه كارش طراحي الگو است نه ارائه مدل.
مورد دوم اينكه براي تدوين سوالهاي تحقيق بايستي از طبقه بندي مشخص پيروي كنه چون اساسا كار علم طبقه بنديه . يعني نمي شه سوالهاي تحقيق بدون توجه به گامهاي شناخت مسئله تدوين بشه كه در غير اين صورت مثل اين مي مونه كه از پله اول بره پله 8 و بعد براي براي رسيدن به پله 10 بره از پله 6 شروع كنه . منظور اينه كه براي رسيدن به يك هدف بايستي طبقه بندي مشخص (طبيعي يا بر اساس ساخت شناختي و ديدگاه خودش ) داشته باشد.. . البته به نظر مي رسه سوالاتي كه راستين تو ذهنش داشت مناسب بود ولي روش پاسخ به اون سوالها خيلي خيلي مهمتره چون براي پاسخ به يك سوال روشهاي مختلفي وجود داره.
درقسمت هاي قبلي داستان ديديم كه راستين قصد داره براي انجام كارش از روش تطبيقي استفاده كنه . در تاريخ آموزش و پرورش تطبيقي مفهوم اقتباس فرهنگي جايگاه مهمي داشته . اما قبل از اونكه به اهميت روش تطبيقي بپردازه لازمه به اين سوال پاسخ بده كه آيا اون ميتونه تجربه آموزشي موفق كشوري رو در يك كشور ديگه اي بكار ببره ؟ مثلا ميشه تجربه ميان رشته اي گرايي استراليا رو تو كشور خودش بكار ببره ؟ آيا آموزش و پرورش تطبيقي ميتونه نسخه آماده اي رو از جانب نظامهاي آموزشي موفق به نظامهاي آموزشي كه با تنگناهاي زيادي مواجهند ارائه دهد ؟ در اين مورد راستين به دو نظر عمده ولي مخالف هم رسيد بطوري كه : برخي معتقدند كه ويژگيهاي آموزشي ، متاثر از ويژگيهاي خاص هر كشوري است و هر نظام آموزشي به تصويري از منش ملي جامعه مربوط است . در مقابل برخي معتقدند كه اين طرز تفكر پويايي فرهنگ ها و تاثيرات كشور ها بر يكديگر را مد نظر قرار نمي ده و اگه قرار باشه هر ملتي نظام آموزشي خاصي مبتني بر منش ملي خودش داشته باشه پس تو آفريقا بايد به تعداد ملتها نظام آموزشي وجود داشته باشه . ولي در واقع چنين نيست. بنابراين عوامل ديگري غير از منش ملي در شكل گيري و تحول نظامهاي آموزشي دخالت دارند كه به خارج از جامعه نيز مربوط مي شوند . از اينجا بود كه آموزش و پرورش تطبيقي اهميت پيدا كرد حتي ميگن آموزش و پرورش تطبيقي خودش ميان رشته اي است و به قول يكي ديگه از بزرگان قوم آموزش و پروش تطبيقي ارتباط فرهنگ ها با نظامهاي آموزشي را در بستر كاوش فرهنگي مورد توجه قرار داد . منش ملي مفهوم خود را از دست داد و زمينه هاي شكل گيري نظامهاي آموزشي جاي اونو گرفت و مفهوم " زنده بودن " نظامهاي آموزشي در ارتباط با جامعه ملي و جامعه جهاني مورد توجه قرار گرفت. در واقع مسئله اصلي اينه كه بررسي تفاوتهاي فرهنگي نشون مي ده كه مفاهيم استفاده شده در فرهنگ هاي اروپايي مي تونه در جوامع غير اروپايي به نحو ديگه اي درك بشه . پس در اين مقايسه لازمه اين تفاوت ها مورد توجه خاص قرار بگيره .
توجه به اين نكته هم ضروريه كه آموزش و پرورش تطبيقي به معناي دقيق كلمه يك ميدان بررسي است تا يك رشته ، چون در واقع داراي هيچ روش و مفهوم خاص خودش نيست و از تمام علوم انساني و اجتماعي كمك مي گيره در واقع آموزش و پرورش تطبيقي ميان رشته اي است .
بالاخره به قول يكي از بزرگان قوم نميشه از نظر دور داشت كه آموزش و پرورش تطبيقي با وجود محدوديت هاي خاص خودش ، به شناخت بهتر نظامهاي آموزشي از طريق مطالعه ديگر نظامها ، به بهبود احتمالي نظام ملي (آموزشي) و در سطح بالاتر به فهم بين المللي و صلح كمك مي كنه .
راستين در ادامه ، موضوعات و مسائل مختلفي رو تو ذهنش مرور ميكرد تا بتونه سوالهاي خوبي تدوين كنه . از اونجا كه قرار بود بر اساس روش تحقيق مورد نظرش از داده data به نظريه برسه سعي مي كرد تا ميتونه داده هاي متفاوت رو راجع به كارش جمع آوري كنه همونطور كه در قسمت قبل گفتيم يكي از موضوعات كه جالب به نظرش اومد اين بود كه ابتدا مولفه هاي اساسي برنامه هاي درسي ميان رشته اي رو مشخص كنه چون اگه اين مولفه ها مشخص نشه معلوم نيست كه راجع به چه چيزي بايد اطلاعات جمع آوري كنه در واقع اين ابعاد به عنوان مخرج مشترك الگوهاي تدوين برنامه هاي در سي ميان رشته اي محسوب مي شوند يه سال : آيا مولفه هاي اصلي برنامه هاي درسي ميان رشته اي همان مولفه هاي برنامه هاي درسي رشته اي است ؟
بعد از اين كه اين ابعاد مشخص شد بايستي وجوه اشتراك و افتراق اين ابعاد را در كشورهاي مختلف برسي كنه اما اين كشور ها چه خصوصياتتي بايد داشته باشند ، مبناي انتخاب اونا چيه ؟ آيا چند كشور اگر انتخاب بشه امكان دسترسي به اطلاعاتشون وجود داره ؟ يا اگه يك كشور انتخاب بشه مبناي انتخاب اون يك كشور چي بايد باشه ؟ آيا بايد جزء كشور هاي پيشرو باشه ؟ يا جز كشورهاي هم سنخ كشور خودش از جنبه هاي فرهنگي و... ؟ يا كافي اطلاعات اون كشور در دسترس باشه ؟خلاصه علت انتخابشو بايد دقيقا مشخص كنه . بعد از تعيين وجوه اشتراك و افتراق ميان رشته گرايي در كشورهاي مورد نظر آنچه خيلي با اهميت به نظر مي رسه شيوه هاي تلفيق رشته هاي مختلف و هجوشي آنها با يكديگه توي يك رشته جديده . به نظر مياد راستين مجبور باشه شيوه هاي تلفيق رو در سطح رشته هاي تحصيلي دنبال كنه نه در سطح دروس مختلف يا موضوعات مختلف يك درس . نهايتا بعد از اين كه همه ابعاد مشخص شد و الگوي ذهني براي راستين شكل گرفت بايد آنرا به روش GT تبيين كنه همونطور كه ميدونيد GT براي وقتي بكار ميره كه براي تبيين يك فرايند به يك نظريه نياز داريم و نظريه هاي موجود به تبيين چنيين فرايندي نمي پردازند . البته اين چنين فرايندي بايد قبلا طي شده باشد ولي نظريه مدوني راجع به اون وجود نداشته باشد و ما ميخواهيم با توجه به ويژگيهاي فردي و زمينه اي موقعيت تحت مطالعه پيچيدگي هاي موجود در فرايندو بازنمايي كنيم . اين چنين نظريه هايي متناسب با موقعيت مورد مطالعه است و تبيين بهتري از نظريه هاي موجود براي موقعيت نامعين بدست مي ده.
راستي يك فلش بك بزنم اينم اون كه در انتخاب جامعه آماري يا كشورهايي كه قراره مقايسه بشن اگه يك موسسه يا مركز يا نهادي پيدا مي شد كه اطلاعات كشور هاي مختلف رو در مورد ميان رشته اي گرايي در خودش داشت كارش راحت بود و مي تونست كشورهايي را به صورت نمونه گيري طبقه اي (مثلا بر اساس قاره ها يا ميزان توسعه يافتگي) يا نمونه گيري هدفمند انتخاب كنه و ولي اگه همچنين نهادي در سطح بين المللي پيدا نكنه به نظر مي رسه كه راهكار بهتر اين باشه كه يك كشور را به عنوان نمونه به علاوه كشور خودش انتخاب كنه و مقايسه رو بين 2 كشور انجام بده . ادامه داستان رو در جلسات بعدي دنبال كنيد .
فكر كنم اگه اينطوري كه پيش مي ريم تعداد قسمت هاي داستان راستين از قسمت هاي افسانه جومونگ بيشتر بشه!!!!!
راستين در ادامه تلاش هايش براي حل گوشه اي از مسائل و مشكلات مبتلا به ميان رشته اي گرايي در آموزش عالي با دوستان ديگرش هم مشورت مي كرد . جالبه دوستاش سوالاتي رو مطرح مي كردند كه راستين پاسخ درستي براي اونها نداشت مثلا يكي از دوستانش پرسيد :توي كاري كه ميخاي انجام بدي قراره چه مسئله اي رو حل كني ؟ به عبارت ديگه سوال فني كه قراره به اون پاسخ بدي چيه ؟ اين سوال كمي فراتر از بيان مسئله ساده است و نگاه آخر به اول داره يا به قول يكي از بزرگان قوم upside down . بنابر اين بهش توصيه شد كه بره كارهاي زير رو قبل از هر چيز ديگه اي انجام بده تا مسئله تحقيقش در بياد 1- تا ميتونه راجع به موضوع اصلي كارش (focal point) مطلب جمع آوري كنه 2- چرايي يا دلايل ضروري براي پرداختن به اونو مشخص كنه 3- سوالهاي ذهني خودشو از روابط موجود بين داده هاي جمع آوري شده بيرون بكشه .به نظر مي رسه چون كارش براي اولين بار قراره در كشورش انجام بشه و هيچ سابقه اي در اين مورد وجود نداره بايد به سه سوال اساسي (فراتر از موضوع تحقيق) پاسخ بده : چرايي ، چيستي و چگونگي ميان رشته اي گرايي در آموزش عالي و بويژه برنامه درسي دانشگاهي . در بحث چرايي بايد به منطق فلسفي ، اجتماعي ، آموزشي و روانشناختي كار اشاره كنه . براي تبيين چيستي بايد چندين كار انجام بده اولا : به نظر مي ياد بايد مولفه هاي اساسي يك برنامه درسي رو استخراج كنه مثلا تو زمانهاي خيلي دور يكي از پيشينيانش به نام آقاي فرانسيس كلاين عناصر برنامه هاي درسي عمومي رو اشاره كرده و شامل هدفها ، محتوا ، فعاليت هاي يادگيري دانش آموزان ، روشهاي ارزشيابي ، منابع و ابزار يادگيري ، زمان ، فضا يا محيط ، گروه بندي دانش آموزان ، و بالاخره راهبردهاي تدريس دونسته . راستين هم بايد همين مولفه ها رو در برنامه درسي آموزش عالي و بويژه بر نامه هاي درسي ميان رشته اي اون دراره و بعد بحث هاي معرفت شناختي ، سطوح يادگيري در ميان رشته اي ها ، الگوهاي تلفيق و... رو مشخص كنه
دوما: براي تبيين چگونگي كار بايد در درجه اول چگونگي تبيين برنامه ها رو از نظر ذهني و نظري براي خودش ترسيم كنه كه اين كار مبنايي ميشه براي طراحي پرسشنامه هاش يا فرم هاي مصاحبش و... و در درجه دوم بايد چگونگي رو به صورت عيني و واقعي تبيين و الگو پردازي كنه كه براي اين كار بايد يكسري كيس هايي رو در عمل ببينه. تازه براي اينكه تطبيقي بخواد كار كنه بايد دو يا چند كشور مورد نظرش رو با هم مقايسه كنه و وجوه اشتراك و افتراق اونا رو در بياره فكر كنم اگه زرنگ باشه بتونه تاثير عوامل ديگه اي مثلا مسائل فرهنگي – اجتماعي رو هم بررسي كنه . بنظرم اين قضيه ايجاد تصوير ذهني و بعدش عملي همون بحث شيرين رابطه تئوري و عمله كه هر عملي بايد به پشتوانه يك تئوري انجام شود البته منظورم تو روش تحقيق نيست چون تحقيقات كيفي از داده به تئوري ميرسند . بهر حال نمي دونم راستين مي تونه با اين كارش و اين بهم ريختگي ذهني كه داره موفق بشه يك الگو براي اين كار تو كشورش بده يا نه . شما چي فكر ميكنيد ؟ لطفا نظر بديد و كمكش كنيد.
راستين با مشورت با دوست خوبش متوجه شد كه براي مطالعه تطبيقي 2 رويكرد وجود دارد يكي رويكرد عمودي و يكي افقي . در رويكرد عمودي در واقع بررسي يك پديده بين 2 مقطع زماني متفاوت يا به اصطلاحCross Sectional انجام ميشه و يك پديده در 2 مقطع زماني مثلاً گذشته و حال بررسي ميشه . ولي در رويكرد افقي يك پديده با پديدهاي مشابه در يك جامعه آماري متفاوت مقايسه ميشه يا ممكنه هر دو رويكرد با هم به كار گرفته بشه به هر حال براي اينكه هر كدام از اين رويكردها رو استفاده كنه ناگزيره كه دست به جمع آوري دادهها بزنه و براي رسيدن به سوالات تحقيق مناسب تا ميتونه اطلاعات زمينهاي جمع آوري كنه . مثلاٌ بايد ببينه كه اولين بار چه كسي ميان رشتهاي گرايي رو در كشور مطرح كرده ، دلايل طرح اون چه بوده برداشت و درك اون از ميان رشتهاي چه بوده . محققان اصلي و عمده اين موضوع چه كسي يا چه كساني هستند، اهداف اونا چيه، مسائل و مشكلاتشون چيه . براي اين بايد ابتدا يك مسئله كانوني انتخاب كنه و تمامي مسائل مربوط به اونو مشخص كنه و در موردشون اطلاعات كسب كنه و همين اطلاعات رو در كشور مورد مقايسه بدست بياره از اين طريق ميتونه به اطلاعات اوليه براي طرح سوالات خود دست پيدا كنه.
بیایید با هم دعا كنيم تا موفق بشه . آمين!
راستين با مشورت با دوستش به اين نتيجه رسيد كه براي كار تطبيقي روي ميان رشتهاي گرايي بايد از روشهاي كيفي و ژرفانگر استفاده كنه و در واقع از طريق جمع آوري دادهها و ذره ذره جمع آوري كردن دادههاي مورد نياز به تبيين مسئله و سوالات ذهني خودش برسه حتماً ميدونيد كه براي انجام يك تحقيق علمي 2 راه وجود داره يكي روش قياسي كه در تحقيقات كمي و با رويكردهاي اثبات گرايي يا پوزيتيوستي سرو كار داره و براي كشف واقعيت ها از كل كه همان تئوري است به جزء يا فرضيههاي تحقيق ميرسه به عبارت ديگه با مطالعه نظريههاي گذشته و تحقيقات گذشته و دستيابي به يك تئوري كانوني يا چارچوب نظري، فرضيه هايي تدوين ميشه و براي اثبات اون فرضيه ها به جمعآوري دادهها پرداخته ميشه. اما در تحقيقات به روش استقرايي كه عمدتاً كيفي هستند و با رويكرد تفسيري، انتقادي يا مابعه ساختار گرايي يا حتي به عقيده برخي مابعد اثبات گرايي و پست مدرنيسم انجام ميشد پژوهشگر بايستي اول به توصيف و جمع آوري دادهها بپردازه . در اين رويكرد افراد واقعيت ها را ميسازند يا واقعيتها ساخته ميشوند، هر كسي تعبيري رو از واقعيت داره كه براساس تجربه و بلوغ شكل ميگيره، پديدهها را افراد براساس تجربيات شخصي خودشون ميسازند، واقعيتها ذهني هستند يعني واقعيت ها براساس درك و شناخت پژوهشگر تفسير ميشوند، تحقيق به صورت بازتابي است يعني بازتاب انديشه هاي محقق و تفسير محقق از واقعيت است، بررسي روي موردها انجام ميشه و تعميم پذيري روي موارد مشابه صورت ميگيره، مطالعه به صورت عميق صورت ميگيره (با اطلاعات بسيار زياد)، واقعيتها چند گانه هستند، همانطور كه گفتيم محقق از قبل فرضيهاي نداره و سوالي در ذهن محقق مطرح ميشه، از انبوه اطلاعات الگو استخراج ميشه و در واقع از پاسخ به سوال خودش به الگو ميرسه و اين الگو از نوع GT يا الگوهاي برخاسته از دادهها است . بنابراين براي اينكه مسئله ذهني خودشو حل كنه راستين تصميم ميگيره دست به يك كار كيفي بزنه اما به نظر شما بايد از كجا شروع كند؟ بعداً مشخص ميشه.
راستين براي اينكه مشكلات پيش رو رو حل كنه موضوعات زيادي به نظرش ميرسد مثلاً طراحي يك الگو براي شناسايي و مهندسي رشتههاي تحصيلي ميان رشتهاي دانشگاهي . به نظر اون طراحي همچين مدلي براي متناسب سازي برنامههاي درسي دانشگاهي با نيازهاي جامعه و پاسخگويي به تحولات روز، متنوع سازي برنامه هاي درسي، پيشبيني نياز آينده (آينده پژوهي) و رقابتي سازي دانشگاهها براساس مزيتهاي رقابتي ضروري بود. بعد فكر كرد چون يكي از مشكلات اساسي اينه كه هنوز متخصصان آموزش عالي اونا نميدونند چطوري برنامه درسي ميان رشتهاي طراحي كنند بياد و فرايند تكوين برنامههاي درسي ميان رشتهاي رو براساس نظريه برخاسته از دادهها grounded theory (GT) تبيين كند، تو همين فكرها بود كه بايد يك دوست قديمي برخورد كرد و پيشنهادات جالبي بهش شد. دوستش بهش پيشنهاد كرد كه بياد و مسئله ميان رشتهاي رو به صورت تطبيقي بين كشورشون و يك كشور ديگه مقايسه كنه و از درون دادههاي جمع آوري شده به تبيين و توسعه نهضت ميان رشتهاي گرايي دست بزنه. به نظر پيشنهاد خوبي مياد نه ؟
ببينيم چي ميشه ! تا بعد.
در قسمت قبل گفتيم كه دانشجوي ما ! راستي اسمش چي بود ؟ آها! راستين. راستين به دنبال حل مسئله ميان رشتهاي گرايي در آموزش عالي بود آخه سوالهاي خيلي زيادي در ذهنش بود كه با دانش موجود در خصوص ميان رشتهاي گرايي در جامعه اونا قابل پاسخگويي نبود مثلا توي وزارت خونه علوم و تحقيقات و فنآوريشون صدها دوره طراحي كرده بودند كه قرار بود اگه به تصويب نهايي برسه توي دانشگاه هاشون اجرا كنند و دانشجو بگيرند و فارغ التحصيل بدهند و مشكلات جامعهشون رو حل كنند اما كارشناسان وزارت خونشون نميدوستند براساس چه معيارها و اصولي بايد اين دورهها رو ارزيابي كنند؟ اصولاً آيا واقعاً ميان رشتهاي همونه كه اونا تصور ميكنند؟ تو چه مقاطع تحصيلي بايد دورههاي ميان رشتهاي رو اجرا كنند؟ آيا رشتههاي علوم انساني با علوم طبيعي قابل تلفيقند؟ به عبارت ديگر كدام رشتههاي علمي و براساس چه ملاكهايي قابل تلفيق هستند؟ دانش پيش نياز براي دانشجويان رشتههاي ميان رشتهاي چيه؟ تأثير مباني فلسفي هستي شناسانه و معرفت شناسانه مثل ديدگاههاي اثبات گرايي و مابعه اثبات گرايي در تلفيق برنامههاي چيه؟ يا مباني معرفت شناختي، فلسفي و ارزشي حمايت كننده از تلفيق رشتههاي تحصيلي چه هستند و مباني مذكور چه لوازم و دلالتهايي براي برنامهريزان ميان رشتهاي به همراه ميآورند ؟ مضامين وحدت بخش رشته هاي علمي چه هستند؟ به هم ريختن مرزهاي دانش چه تأثيري بر هويت و اهداف آنها خواهد گذاشت؟ آيا برنامههاي درسي ميان رشتهاي مرز علم و غير علم را شفاف نگه ميدارد و جايگاه فرا روايت آنرا حفظ ميكند؟ برنامههاي درسي ميان رشتهاي چه تاثيري بر هويت دانشگاه و جايگاه آن دارند؟ سهم عوامل تأثير گذار بر ميان رشتهايها و ويژگيهاي بازيگران نقش در آن نظير؛ پژوهشگران، دانشجويان، مصرف كنندگان، سطوح تحصيلات موضوعات و مسائل فرهنگ عمومي براساس چه الگويي تعيين ميشود؟ برنامههاي ميان رشتهاي مرزهاي عوام و عالمان را چگونه تعريف خواهند كرد و بر هويت عالمان چه تأثيري خواهد گذاشت و بسياري سوالات از اين قبيل هنوز روشن نشده بود.
راستين تو فكر اين بود كه بايد قدمي براي خارج شدن از اين ظلمات برداره ولي دقيقا نميدونست چيكار بايد بكنه شايد توي قسمتهاي بعدي فهميد!
